![]() |
![]() |
|
| لحظه اي در کنار من شاد بودن |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 12:37 توسط محمد حسن ماه پي |
|
|
دیروز
آنکس که بداند و بداند که بداند *** اسب خرد از گنبد گردون بجهاند آنکس که بداند و نداند که بداند *** بیدار کنیدش که بسی خفته نماند آنکس که نداند و بداند که نداند *** لنگان خرک خویش به منزل برساندآنکس که نداند و نداند که نداند *** در جهل مرکب ابدالدهر بماند ****************************** امروز آنکس که بداند و بداند که بداند *** باید برود غازبه کنجی بچراند آنکس که بداند و نداند که بداند *** بهتر برود خویش به گوری بتپاند آنکس که نداند و بداند که نداند *** با پارتی وبا پول خر خویش براند آنکس که نداند و نداند که نداند *** برپست ریاست ابدالدهر بماند
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم خرداد 1390ساعت 14:21 توسط محمد حسن ماه پي |
|
به راننده تاکسی میگم سیگارتو خاموش کن به دودش حساسیت دارم، برمیگرده میگه جوونای سن تو کراک میکشن تو به دود سیگار حساسی! نتیجه انتخابات ۴۰ میلیونی همون شب معلوم میشه، ولی نتیجه کنکور چند صد هزار نفری چند ماه طول میکشه! اینم از مجلس ختم، با کفش رفتیم با دمپایی برگشتیم! ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 9:28 توسط محمد حسن ماه پي |
|
|
روزنامه «دیلی اکسپرس» گزارش داده است که: «مردان 2 برابر زنان به همسر، همکاران و رؤسای خود دروغ می.گویند.
مردان هر روز 6 بار دروغ می.گویند». درست است، بنده هم همین نظر را دارم که مردان هر روز 6 بار دروغ می.گویند، لذا دروغ.های چند نفر را بررسی می.کنیم.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 10:56 توسط محمد حسن ماه پي |
|
|
پسورد
اینترنت وایرلسم رو عوض کردم، همسایمون زنگ زده میگه پسوردتو عوض کردی؟
میگم نه! میگه آخه قبلا شماره موبایلت بود، الان هرچی میزنم کانکت نمیشم!!
رفتم شلوار جین بخرم، اولی رو پرو کردم یه کم تنگ بود. فروشنده گفت: یه دوبار بپوشی جا باز می.کنه! دومی رو پوشیدم یه کم گشاد بود. فروشنده گفت: چیزی نیست یه دو بار آب بخوره تنگ میشه! کاردار سوئیس رو احضار کردن که بره به آمریکا بگه چرا عربستان نیروهاشو فرستاده بحرین! رفتم شلوار بخرم میگم کجاییه؟ میگه ایتالیاییه؛ میگم چرا پرچم ایران داره پس؟ میگه دِ! این پرچم ایتالیاست! میگم پس این الله وسطش چیه؟ میگه برای ایران زدن دیگه!! تو کوچه ترقه زدند، پیرزنه دم در وایساده بود هفت جد یارو رو نفرین کرد؛ دو دقیقه بعد نوه خودش ترقه زد در حد بمب هیدروژنی! پیرزنه گفت قربون قد و بالات مادر مواظب باش! قزوین! مجسمه دهخدا تو خیابون فردوسیه، مجسمه فردوسی تو خیابون دهخدا... میری آدامس اوربیت بخری، بقاله به جای بقیه پول، بهت آدامس شیک میده! طرف میخواد تو کنکور تقلب کنه زنگ میزنه دفتر مراجع استفتاء! طرف تو فیس بوکش چنان پست.های سیاسی.ای میذاره که فکر میکنی چگوارای زمانه، بعد بهش میگی چرا تجمعات رو نمیای؟ میگه مامانم نمیذاره!!! یه تی شرت خریدم کلی مارک نایک روشه بعد رو یقه.ش نوشته تولیدی برادران عباس.پور! رفیقم زنگ زده میگه ویسکی سراغ نداری؟ میگم برای چی میخوای؟ میگه بابام امشب از کربلا میاد کلی مهمون داریم!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 10:48 توسط محمد حسن ماه پي |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 10:37 توسط محمد حسن ماه پي |
|
|
مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید . تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است) ۱- ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
۲- چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید. ۳- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 10:27 توسط محمد حسن ماه پي |
|
|
زن در حال قدم زدن در جنگل بود كه ناگهان پايش به چيزي برخورد كرد. وقتي
كه دقيق نگاه كرد چراغ روغني قديمي اي را ديد كه خاك و خاشاك زيادي هم
روش نشسته بود. زن با دست به تميز كردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشي كه
بر چراغ داد طبيعتا يك غول بزرگ پديدار شد....!!! زن پرسيد : حالا مي تونم
سه آرزو بكنم ؟؟ غول جواب داد : نخير ! زمانه عوض شده است و به علت
مشكلات اقتصادي و رقابت هاي جهاني بيشتر از يك آرزو اصلا صرف نداره،همينه
كه هست....... حالا بگو آرزوت چيه؟
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 10:21 توسط محمد حسن ماه پي |
|
|
جوانی عاشق دختری شد ومیخواست با او ازدواج کند
روزی دختر را به همراه دو دوست دخترش به منزل دعوت کرد و به مادر گفت میخواهم حدس بزنی که عشق من کدامیک است بعد از رفتن آنها از مادر پرسید: توانستی دختر مورد علاقه مرا
از این سه تا تشخیص بدهی
مادر گفت: بله
ومشخصات دختر را بیان کرد
پسر با تعجب پرسید: مادرم از کجا فهمیدی که این دختر مورد علاقه
من است؟
مادر جواب داد: سبحان الله نمیدانم چرا ازش بدم اومد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 21:5 توسط محمد حسن ماه پي |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 11:50 توسط محمد حسن ماه پي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اين وبلاگ به جمع آوري مطالب جالب و سرگرم کننده براي شما ميپردازه اميدوارم خوشتون بياد
|
| پیوندها |
|
عشق دوره آموزشی ازدواج موفق |
|
RSS
|